(۱) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی
مگر یک روز سنجر شاه عالی
بر عبّاسه آمد جای خالی
نیامد کارِ این با کارِ آن راست
چو لختی پیش او بنشست برخاست
کسی گفتش چرا خاموش بودی
نگفتی تو حدیثی نه شنودی
جوابش داد عبّاسه پس آنگاه
که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه
مگر یک روز سنجر شاه عالی
بر عبّاسه آمد جای خالی
نیامد کارِ این با کارِ آن راست
چو لختی پیش او بنشست برخاست
کسی گفتش چرا خاموش بودی
نگفتی تو حدیثی نه شنودی
جوابش داد عبّاسه پس آنگاه
که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه