(۶) حکایت بهلول

مگر شوریده دل بهلول بغداد

ز دست کودکان آمد بفریاد

پیاپی سنگ می‌انداختندش

ز هر سوئی بتگ می‌تاختندش

چو عاجز گشت سنگی خرد از راه

بایشان داد وخواهش کرد آنگاه

که زین سان خرد اندازید سنگم

ز سنگ مه مگردانید لنگم