(۷) حکایت لیث بوسنجه

برون شد لیث بوسنجه به بازار

قفائی خورد از ترکی ستمگار

یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست

مگر تو خود نمی‌دانی که اوکیست

فلانست او چو خورشیدی همه نور

که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور

شنیده بود ترک آوازهٔ او

چو آگه شد ازان اندازهٔ او