(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث

یکی پیری بخاری بود در راه

مخنث پیشهٔ را دید ناگاه

چو او را دید تر دامن بعالم

کشید از ننگ او دامن فراهم

مخنث گفت ای مرد بخارا

نشد نقد من و تو آشکارا

مشو امروز نقدت را خریدار

که فردا نقدها گردد پدیدار