(۴) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما

حسن می‌شد حسینش بود همبر

بجیحون چون رسیدند آن دو سرور

حسن چون بنگریست او را نمی‌یافت

گهی از پس گهی از پیش بشتافت

بآخر زان سوی جیحونش می‌دید

مقام از خویشتن افزونش می‌دید

بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه

ز من آموختی آخر تو این راه