(۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

مگر روزی ایاز سیم اندام

چو جانها سوخت تنها شد بحمّام

رفیقی گفت با محمود پیروز

که محبوبت بحمّامست امروز

چو شه را این سخن در گوش آمد

چو دریائی دلش در جوش آمد

چو مردی حال کرده شاه عالی

سوی حمّام شد خالی و حالی