(۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه

مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز

براهِ بادیه می‌رفت یک روز

جوانی دید همچون شمعِ مجلس

بدست آورده شاخی چند نرگس

قصَب بر سر یکی نعلین در پای

خرامان با لباسی مجلس آرای

قدم می‌زد بزیبائی و نازی

چو کبکی کو بوَد ایمن ز بازی