(۴) حکایت شوریده دل بر سر گور

یکی شوریدهٔ می‌شد سحرگاه

سر خاک بزرگی دید در راه

بسی سنگ نکو بر هم نهاده

یکی نقش قوی محکم نهاده

زمانی نیک چون آنجا باستاد

دل خود پیش جان او فرستاد

چنین گفت او که این شخصی که خفتست

ندارد هیچ، ازان کارش نهفست