(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت

یکی دیوانهٔ کو بود در بند

بلب می‌گفت رازی با خداوند

یکی بر لب نهادش گوش حالی

که تا واقف شود زان سرِّ عالی

بحق می‌گفت: این دیوانهٔ تو

که بود او مدّتی هم خانهٔ تو

چو در خانه نگنجیدی تو با او

که در خانه تو می‌بایست یا او