(۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان

شبی برفی عظیم افتاد در راه

سراپرده زده سلطان ملکشاه

ز سرما مرغ و ماهی آرمیده

همه در کوشَها سر درکشیده

براندیشید سلطان گفت امشب

غم سلطان که خواهد خورد یا رب

بباید رفت تا بینم نهفته

که در سرما بدین درکیست خفته