(۸) حکایت ایاز با سلطان

ایاز سیمبر در خواب خوش بود

دلش چون دیده یک ساعت بیاسود

ببالین آمدش محمودِ غازی

که بود اندر سر او سرفرازی

ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار

هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار

چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه

همی مالید پایش تا سحرگاه