(۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب

قمر گفتا که من در عشق خورشید

جهان پُر نور خواهم کرد جاوید

بدو گفتند اگر هستی درین راست

شبانروزی بتگ می‌بایدت خاست

که تا در وی رسی و چون رسیدی

درو فانی شوی در ناپدیدی

بسوزی آن زمان تحت الشُعاعش

وجودت خفض گردد زارتفاعش