(۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید
شبی در خواب دید آن مرد بیدار
که ناگه بایزید آمد پدیدار
بدو گفتا که ای شیخ زمانه
چه گفتی با خداوند یگانه
چنین گفت او که امر آمد ز درگاه
که ای سالک چه آوردیم از راه
بحق گفتم که آوردم گناهت
ولی شرکت نیاوردم ز راهت