(۱۱) سؤال آن درویش از شبلی

یکی پرسید از شبلی که در راه

که بودت بدرقه اول بدرگاه

سگی را گفت دیدم بر لب آب

که یک ذره نداشت از تشنگی تاب

چو دیدی روی خود در آب روشن

گمان بردی سگی دیگر معین

نخوردی آب از بیم دگر سگ

بجَستی از لب آن آب در تگ