(۱۲) حکایت ابراهیم ادهم

مگر می‌رفت ابراهیم ادهم

براهی در دو کس را دید با هم

یکی چیزی بیک جَو زان دگر خواست

بیک جَو می‌نیامد کارِ او راست

دگر ره گفت بستان یک جَو از من

که هست این کار را بیرون شو از من

پس آن یک گفت از تو من نپژهم

بیک جَو این بِنَدهم این بندهم