(۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه

رسید اسکندر رومی بجائی

طلب می‌کرد از آنجا آشنائی

که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد

ز شاگردی یکی اُستاد گیرد

رهت علمست اگر شاه جهانی

تو ذوالقرنین گردی گر بدانی

بدو گفتند اینجا هست مردی

که در دین نیست او را هم نبردی