(۸) حکایت بزرجمهر با انوشیروان

چو از بوزرجمهر افتاد در خشم

دل کسری، کشیدش میل در چشم

معمایی فرستادند از روم

که گر آنجا کنند این راز معلوم

خراجش می‌فرستیم واگرنه

جفا بیند ز ما چیزی دگر نه

حکیمان را بهم بنشاند کسری

کسی زیشان نشد آگاهِ معنی