(۱۸) حکایت بهلول

یکی می‌رفت در بغداد بر رخش

تو گفتی بود در دعوی جهان بخش

پس و پیشش بسی سرهنگ می‌شد

بمردم بر ازو ره تنگ می‌شد

ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بود

که بردابرِدِ او از چارسو بود

مگر بهلول مشتی خاک برداشت

بشد وان خفیه‌اش پیش نظر داشت