(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق

بحربی رفت فاروق و ظفر یافت

وزان کفّار هر کس را که دریافت

شهادة عرضه کردی گر شنیدی

نکُشتی ور نه حالی سر بریدی

جوانی بود دل داده بمعشوق

بیاوردند او را پیشِ فاروق

عمر گفتش باسلام آر اقرار

چنین گفت او که هستم عاشق زار