(۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

جوانی سرو بالا بود چون ماه

ز مهر او جهانی گشته گمراه

بخود از پیشه او راگازری بود

همیشه کارِاو خود دلبری بود

چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار

میان گازری گشتی سیه دار

چو بهر کار میزر بر میان زد

میان آب آتش در جهان زد