(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد

بدام افتاد روباهی سحرگاه

بروبه بازی اندیشید در راه

که گر صیّاد بیند همچنینم

دهد حالی بگازر پوستینم

پس آنگه مرده کرد او خویشتن را

ز بیم جان فرو افکند تن را

چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت

نمی‌یارست روبه را کم انگاشت