(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه

محمد ابن عیسی کز لطیفه

سبق بُرد از ندیمان خلیفه

مگر می‌رفت بر رخشی نشسته

سر افساری مرصّع تنگ بسته

غلامانش شده یک سر سواره

همه بغداد مانده در نظاره

ز هر کُنجی یکی می‌گفت این کیست

که بس با زینت و با زیب و بازیست