(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

بر دیوانهٔ محمود بنشست

نهاد او چشم برهم، شاه بشکست

بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت

که تا رویت نه بینم، شه برآشفت

بدو گفتا لقای شاهِ عالم

نمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم

چو خود بینی درین مذهب روا نیست

اگر غیری به بینی جز خطا نیست