(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان

مگر یک روز محمود عدوبند

پسر را گفت کای داننده فرزند

ببین تا پیل چندست این زمانم

که من اکنون عددشان می‌ندانم

پسر بشمرد و گفتش ای خداوند

هزار و چار صد پیلست در بند

شهش گفتا که خود را یاد دارم

که یک بُز می‌نیامد در شمارم