(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
امان میخواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجائی
که میبینم بهر موئی بلائی
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار
چه میآرد برویم آخر کار
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
امان میخواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجائی
که میبینم بهر موئی بلائی
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار
چه میآرد برویم آخر کار