(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار

یکی دیوانه چوبی بر نشسته

بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته

دهانی داشت همچون گل ز خنده

چو بلبل جوش در عالم فکنده

یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه

چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه

چنین گفت او که در میدانِ عالم

هوس دارم سواری کرد یک دم