(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم
مگر محمود میشد بامدادی
کسی آمد وزو میخواست دادی
فغان میکرد و پیشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
یکی پرسید کان مظلومت ای شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نکشیدی آنگه باز هیچی
کنون پس این عنان بهر چه پیچی
مگر محمود میشد بامدادی
کسی آمد وزو میخواست دادی
فغان میکرد و پیشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
یکی پرسید کان مظلومت ای شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نکشیدی آنگه باز هیچی
کنون پس این عنان بهر چه پیچی