(۲۳) حکایت مجنون

یکی پرسید از مجنون که چونی

که بس بیچارهٔ و بس زبونی

چنین گفت او که هستم من خری پیر

بدن سوراخ از بار گلوگیر

تنم گرچه نزار و ناتوانست

همه روزی همه بارش گرانست

وگر آسایشی را بعدِ صد غم

ز پشتش جامه برگیرند یک دم