(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد
جوانی بود سرگردان همیشه
نمک بفروختن بودیش پیشه
بگرد شهر میکردی تگ و تاز
بهر کوچه فرو میدادی آواز
ایاز دلستان را دید یک روز
بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز
جهان در عشق وی بر وی سیه شد
ولیکن بود روشن کان ز مه شد