(۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن
مگر محمود میشد در شکاری
جداماند او ز لشکر برکناری
بنزدیکش یکی ده بود میدید
بجائی بر سر ده دود میدید
فرس میراند شه تا پیش آن زود
نشسته دید زالی پیشِ آن دود
بدو گفت آمدت مهمان خلیفه
چه آتش میکنی هان ای عفیفه
مگر محمود میشد در شکاری
جداماند او ز لشکر برکناری
بنزدیکش یکی ده بود میدید
بجائی بر سر ده دود میدید
فرس میراند شه تا پیش آن زود
نشسته دید زالی پیشِ آن دود
بدو گفت آمدت مهمان خلیفه
چه آتش میکنی هان ای عفیفه