(۲) حکایت شیخ و مرغ همای

مگر می‌رفت شیخی کاردیده

بره در دید طاقی برکشیده

همائی کرده از کج بر سر او

بگسترده ز هم بال و پر او

زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز

تو بی شرمک بدینجا آمدی باز

بهر یک چند بگشائی پری تو

نشینی پس بقصر دیگری تو