(۴) حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود
مگر محمود میشد با سپاهی
ز هامون تا بگردون پایگاهی
سپه میراند هر سوئی شتابان
که تا صیدی بیابد در بیابان
خمیده پشت پیری دید غمناک
برهنه پای و سر با روی پُر خاک
درمنه میکشید و آه میکرد
میان خار خود را راه میکرد