(۸) حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام

نشسته بود ابراهیمِ ادهم

پس و پیشش غلامان دست بر هم

یکی تاج مرصّع بر سر او

بغلطاقی مغرّق در بر او

درآمد خضر بی فرمان در ایوان

بصورة چون یکی مرد شُتُربان

غلامان را ز بیمش دم فرو شد

کسی کو را بدید از هم فرو شد