(۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت

مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف

بخلوة پیشِ رکن الدینِ اکّاف

زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه

کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه؟

که هرگز پیر زالی پُر نیازی

نسازد خویشتن را پی پیازی

که تا زان پی پیاز آن زن زال

بنستانی تو چیزی در همه حال