(۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت

برای درمنه برخاست آن پاک

درمنه چون برون می‌کرد از خاک

برون افتاد حالی صرّهٔ زر

ازان غم دست می‌زد سخت بر سر

بحق گفتا که کردی تیره روزم

چه خواهم از تو؟ چیزی تا بسوزم

چرا چیزی دهی از پیشگاهم

که در حالم بسوزد، می‌نخواهم