(۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزن

مگر یک روز محمود نکو روی

ز لشکر اوفتاده بود یک سوی

بره در پیشش آمد پیرزالی

عصائی چون الف قدّی چو دالی

یکی انبان بگردن برنهاده

که سوی آسیا می‌شد پیاده

شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست

که در انبان رگست و در تو رگ نیست