(۲) حکایت هارون با بهلول

مگر روزی گذر می‌کرد هارون

رسید آنجایگه بهلولِ مجنون

زبان بگشاد کای هارونِ غم خوار

قوی در خشم شد هارون بیکبار

سپه را گفت کیست این بی سر و پای

که می‌خواند بنامم در چنین جای

بدو گفتند بهلولست ای شاه

روان شد پیشِ او هارون هم آنگاه