(۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه

سلیمان کوزهٔ می‌خواست روزی

که تا آبی خورد بی هیچ سوزی

که آن کوزه نبوده باشد آنگاه

ز خاک مردگان افتاده در راه

چنین خاکی طلب کردند بسیار

ندیدند ای عجب از یک طلب کار

یکی دیوی درآمد گفت این خاک

بیارم من ز خاک مردگان پاک