(۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد

شهی در خشم رفت از مردِ درویش

براندش با دلی پُر درد از پیش

بدو گفتا ترا ندهم امانی

چو اندر ملکِ من باشی زمانی

برفت از پیشِ او مرد تهی دست

بگورستان شد و آزاد بنشست

چو شه بشنود حالی داد پیغام

که نه فرمودم ای شوریده ایام