(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب
چنین گفت آن امیر دردمندان
که نیست این بس عجب از گوسفندان
که میآرند ایشان را بخواری
که تا بُرّند سرهاشان بزاری
که بی عقلند و ایشان میندانند
ازان سوی مقابر چون روانند
ازان قصّاب میباید عجب داشت
که او هم علم دارد هم طلب داشت