(۲) حکایت باز با مرغ خانگی

ز مرغ خانگی بازی برآشفت

بمرغ خانگی آنگه چنین گفت

که مَردُم داردت تیمارخانه

دمی نگذاردت بی آب و دانه

نگه می‌دارد از اعدات پیوست

که تابر تو نیابد دشمنی دست

تو پیوسته ز مردم می‌گریزی

چنین بد عهد از بهر چه چیزی