(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد

یکی بینندهٔ معروف بودی

که ارواحش همه مکشوف بودی

دمی گر بر سر گوری رسیدی

در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی

بزرگی امتحانی کرد خردش

بخاک عمر خیّام بردش

بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک

مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک