(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها

اُسامه گفت سیّد داد فرمان

که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز

پیمبر گفت زهرا را دگر نیز

برو بابا جهازت هرچه داری

چنان خواهم که در پیش من آری

اگرچه نورِ چشمی ای دلفروز

بحیدر می‌کنم تسلیمت امروز