(۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست

مگر پیری یکی دختر جوان خواست

نیامد کار این با کارِ آن راست

بخود می‌خواندش بهر بوسه آن پیر

نمی‌امیخت با او چون مَی و شیر

رفیقی داشست پیر سال خورده

بدو گفت ای بسی تیمار برده

بگو تا حالِ تو با زن چه گونه است

تو پیر و او جوان این باژگونه ست