(۹) حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند

چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد

ز بعد آن مگر در نزع افتاد

یکی گفت ای بدان عالم قدم زن

کجا دفنت کنم جائی رقم زن

چنین گفت او که من شوریده ایمان

نخواهم در بر جمعی مسلمان

چو من نور مسلمانان ندارم

بگورستان دین داران چه کارم