(۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی

چنین گفت اصمعی پیر یگانه

که یک شب در عرب گشتم روانه

کریمی کرد مهمانم دگر روز

بر او زنگئی دیدم همه سوز

کشیده پای تا فرقش بزنجیر

بزاری نالهٔ می‌کرد چون زیر

دلی چون دیدهٔ موری ز تنگی

همه زنگی دلی رفته ز زنگی