(۶) حکایت پیر خالو سرخسی

سرخسی بود پیری خالوش نام

بسی بردی بسر با خضر ایّام

مگر جائی جوانی گرم رَو بود

که او نو بود و جانش نیز نو بود

دلی بود از حقیقت غرق نورش

نبودی هیچ کاری جز حضورش

خضر می‌شد بر آن پیرِ درویش

بره بر آن جوان را برد با خویش