(۱۰) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز

بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه

گروهی گرم رَو را دید در راه

که می‌رفتند بر یک شیوه یک جای

ازار پای چرمین کرده در پای

یکی را شاد بر گردن گرفته

بسی رندانش پیرامن گرفته

مگر پرسید آن شیخ زمانه

که کیست این مرد، گفتند ای یگانه