(۱۱) حکایت مجنون و لیلی

مگر یک روز مجنون فرصتی یافت

بر لیلی نشستن رخصتی یافت

ز مجنون کرد لیلی خواستاری

که ای عاشق بیاور تا چه داری

زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه

نه آبم ماند در عشق تو نه چاه

ندارم در جگر آبی که باشد

نه در دیده شبی خوابی که باشد