(۲) حکایت عیسی علیه السلام

مگر روح الله آن شمع دلفروز

بگورستان گذر می‌کرد یک روز

ز گوری نالهٔ آمد بگوشش

دل از زاریِ آن آمد بجوشش

دعا کرد آن زمان تا حق تعالی

بیک دم زنده کردش چون خیالی

یکی پیر خمیده چون کمانی

سلامش گفت و ساکن شد زمانی